تبلیغات
وبلاگ مرجع سیستان - داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)



بردباری حضرت امام رضا(علیه السلام) در برابر گستاخی خوارج


نشانه موى پیامبر(صلی الله علیه واله)

مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(علیه السلام) رسید. جعبه‌اى نقره‌اى رنگ به امام داد و گفت :
«آقا! هدیه‌اى برایتان آورده‌ام كه مانند آن را هیچ كس نیاورده است». بعد در جعبه را باز كرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبر اكرم(صلی الله علیه واله) است. كه از اجدادم به من رسیده است». حضرت رضا(علیه السلام) دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا كردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهاى پیامبر است».


نشانه موى پیامبر(صلی الله علیه واله)

مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(علیه السلام) رسید. جعبه‌اى نقره‌اى رنگ به امام داد و گفت :
«آقا! هدیه‌اى برایتان آورده‌ام كه مانند آن را هیچ كس نیاورده است». بعد در جعبه را باز كرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبر اكرم(صلی الله علیه واله) است. كه از اجدادم به من رسیده است». حضرت رضا(علیه السلام) دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا كردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهاى پیامبر است».
مرد با تعجب و كمى دلخورى به امام نگاه كرد و چیزى نگفت. امام كه فهمید مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روى آتش گرفت. هر سه رشته سوخت، اما به محض این كه چهار رشته موى پیامبر(ص) روى آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن كرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن كرد. (از كتاب «دیوان خدا» نوشته نعیمه دوستدار)

صحبت گنجشك با امام (علیه السلام)

راوى: سلیمان (یكى از اصحاب امام رضا(ع)
حضرت رضا(علیه السلام) در بیرون شهر، باغى داشتند. گاه‌گاهى براى استراحت به باغ مى‌رفتند. یك روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیك ظهر، گنجشك كوچكى هراسان از شاخه درخت پركشید و كنار امام نشست. نوك گنجشك، باز و بسته مى‌شد و صداهایى گنگ و نامفهوم از گنجشك به گوش مى‌رسید. انگار با جیك جیك خود، چیزى مى‌گفت.
امام علیه السلام حركت كردند و رو به من فرمودند: « سلیمان!... این گنجشك در زیر سقف ایوان لانه دارد. یك مار سمى به جوجه‌هایش حمله كرده است. زودباش به آن‌ها كمك كن!. ..
با شنیدن حرف امام ـ در حالى كه تعجب كرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندى را بر داشتم . آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم كه پایم به پله‌هاى لب ایوان برخورد كرد و چیزى نمانده بود كه پرت شوم...
با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید كه آن گنجشك چه مى‌گوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آیا این كافى نیست؟!»

میهمان دوستى امام(علیه السلام)

راوى: یكى از نزدیكان امام رضا(ع)
مرد گفت: «سفر سختى بود. یك ماه طول كشید». امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!»
ـ « ببخشید كه دیر وقت رسیدم. بى‌پناه بودن مرا مجبور كرد كه در این وقت شب، مزاحم شما شوم».
امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نكن! ما خانواده‌اى میهمان دوست هستیم».
در این هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعله‌اش آرام آرام كم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر كرد. مرد گفت: «شرمنده‌ام! كاش این قدر شما را به زحمت نمى‌انداختم».
امام در حالى كه با تكه پارچه‌اى، روغن را از دستش پاك مى‌كرد، فرمودند: ما خانواده‌اى نیستیم كه میهمان را به زحمت بیندازیم».

ابرهاى سیاه

راوى: حسین بن موسى
از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا(علیه السلام) نه!... فقط باورم نمى‌شد كه واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع داشته باشند. آن روز صبح به همراه امام رضا(ع) از مدینه خارج شدیم. در راه فكر كردم كه چقدر خوب مى‌شد اگر مى‌توانستم امام را آزمایش كنم. در همین فكرها بودم كه امام پرسیدند:
«حسین!... چیزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!»
فكر كردم كه امام با من شوخى مى‌كند ، اما به صورتش كه نگاه كردم، اثرى از شوخى ندیدم . با تردید گفتم: «فرمودید باران؟! امروز كه حتى یك لكه ابر هم در آسمان نیست...»
هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطره‌اى باران كه روى صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم .
سرم را كه بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهاى سیاه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مى‌آمدند و جایى درست بالاى سر ما ، درهم مى‌پیچیدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شدید شد كه مجبور شدیم به شهر برگردیم.


تاریخ : پنجشنبه 5 شهریور 1394 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : اسیر دنیا | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • ماهی بلند